به گزارش پایگاه خبری چالوس رسانه، دیگر به مرور روزنامه های رنگ و رو رفته ایران دهه ۶۰ یا تماشای دوباره مستندهای سیاه از شهرها و روستاهای عراق و سوریه ۱۰سال قبل نیاز نیست. این روزها اگر سری به بیمارستان ها و سردخانه های تهران و دیگر شهرها بزنید، تصاویری سنگین تر و دلخراش تر از آنچه منافقین و داعشی ها خلق کرده بودند، در جا میخکوب تان می کند.

اراده کرده اند خاطره روسیاه ترین و سنگدل ترین مخلوقات بشر؛ از منافقین تا داعشی ها را زنده کنند. دیگر لازم نیست راه دور برویم؛ نه زمانی و نه مکانی. دیگر به مرور روزنامه های رنگ و رو رفته برای پیدا کردن ردپای جنایات اعضای گروهک مجاهدین خلق در کوچه و خیابان های ایران دهه ۶۰ یا تماشای دوباره مستندهای روایتگر وحشی گری های هولناک تکفیری های داعش در شهرها و روستاهای عراق و سوریه نیازی نیست. این روزها اگر سری به بیمارستان ها و سردخانه های تهران و دیگر شهرها بزنید، تصاویری سنگین تر و دلخراش تر از آنچه منافقین و داعشی ها خلق کرده بودند، در جا میخکوب تان می کند…

«داشتم با چشم های خودم می دیدم. بچه های مدافع امنیت، سر چهارراه ایستاده بودند. دست خالی و غیرمسلح. هرکس از راه رسید، یکجور زدشان؛ بعضی با ناسزا و بعضی با سنگ و چوب و آجر و چاقو. سر و صورتشان غرق خون بود اما خدا شاهد است دست روی مردم که هیچ، حتی دست روی اغتشاشگران هم بلند نکردند…»لب های پسر جوان می لرزد. اشک که از گوشه چشم روی صورتش شیار باز می کند، راه نفسش انگار باز می شود. به لباس های خون آلودش اشاره می کند و در ادامه می گوید: «همه چیز از غروب شروع شد. از سر کار برمی گشتم که دیدم اغتشاشگران، خیابان اصلی محله مان را بسته اند. انگار وارد منطقه جنگی شده بودم. ساختمان بانک سر چهارراه و اتوبوس کنار خیابان در حال سوختن بود و یک ستون دود سیاه از وسط شعله ها به آسمان می رفت. مبهوت ایستاده بودم و باور نمی کردم این همان خیابانی است که صبح دیده بودم.
ماجرا اما به آتش زدن ختم نشد. دود انگار پرده انداخته بود جلوی چشم هایم اما دیدم آن سر چهارراه، چند نفر که صورت هایشان با ماسک های سیاه قابل تشخیص نبود، یک جوان مدافع امنیت را از روی موتور به زمین انداختند. بعد، دوره اش کردند و هرکدام با هرچه داشتند، شروع کردند به زدن؛ یکی با سنگ، آن یکی با لگد و دیگری با چوب. در آن معرکه، نفر آخری که وارد میدان شد، کار ناتمام بقیه را تمام کرد. با چاقوی بزرگی که از پشت لباسش درآورد، ضربه محکمی به بدن جوان روی زمین زد و عقب کشید.کمی که بالای سر فرد مضروب ایستادند، سردسته شان – همان که چاقو داشت – به نقطه ای اشاره کرد و همگی به سمت انتهای خیابان دویدند. انگار خیالشان راحت شده بود کارش تمام شده. من هم وقتی بالای سر جوان غرقه به خون رسیدم، همین فکر را کردم. دست و پاهایم سست شده بود اما هرطور که بود، بدن مجروح و پر از خون آن جوان بی جان را روی کول انداختم و به درمانگاه محله رساندمش.

داخل درمانگاه، قیامت بود. به هر طرف نگاه می کردم، بیشتر مطمئن می شدم جوانی که حرارت نفسش را کنار گوشم حس می کنم، حسابی خوش شانس بوده! با آن صورت های متلاشی شده، چشم های کبود و ورم کرده و بدن های سلاخی شده ای که می دیدم، انگار در تونل زمان برگشته بودم به دهه ۶۰ و خاطرات بزرگترها از موج خشونت و قتل و جنایت منافقین، پیش چشمم مجسم شده بود. دست هرکدام از این مدافعان مردم را که در دست می گرفتم، روضه ها داشت از غربت مدافعان مردم. جوانان مدافع امنیتی که دست خالی رفته بودند سپر جان مردم شوند در مقابل اغتشاشگران، خبر نداشتند قرار است در کمین داعشی های وطنی گرفتار شوند. داعشی هایی که در این اغتشاشات حتی از بریدن سر هموطن خودشان هم ابا نداشته اند!

یکی می گفت: از پشت سر، مرا گرفتند. لباس هایم را درآوردند و شروع کردند به زدن. فقط سرم را نشانه گرفته بودند. آنقدر با سنگ و چوب به سرم زدند که بیهوش شدم. ۴ضربه چاقو هم به بدنم زده بودند اما تا وقتی به هوش آمدم، خبر نداشتم. فکر کرده بودند مرده ام که رهایم کردند…
جوان دیگری که به زحمت می توانست چشم های کبود و ورم کرده اش را باز کند، با اشاره به بریدگی روی دست راستش می گفت: روی زمین که افتادم و در حلقه اغتشاشگران گرفتار شدم، تنها کاری که توانستم انجام دهم، این بود که زیر ضربات چاقو و چوب و لگد آنها، با دستم کلاه کاسکتم را نگه داشتم تا سرم آسیب نبیند. انگار از زدن خسته شده بودند که کنار کشیدند. بعد، شلوار از پایم درآوردند و گفتند: پا شو برو. من اما رمقی نداشتم. اینجا بود که مرا کشان کشان دور میدان بردند و رها کردند تا ماشین از روی بدنم رد شود! اما باز انگار راضی نشدند. طنابی آوردند و دور گردنم انداختند. با همان طناب، مرا روی آسفالت خیابان می کشیدند! مثل اینکه یک نفر را پشت اسب ببندی و بکشی…پسر جوان که انگار پیر شده در همین چند ساعت، بغضش را پس می زند و بریده بریده می گوید: خیال می کنید اینها که اینطور گمنام و بی صدا با بدن ها و صورت های مجروح و کبود گوشه بیمارستان افتاده اند، بی کس و کارند! هرکدامشان، پسر عزیزکرده یک پدر و مادر چشم به راه و پدر قهرمان یک خانواده و تمام امید زندگی یک یا چند فرزند هستند.

اما همه عزیزان شان را رها کرده اند و به دل خطر زده اند برای حفظ امنیت مردم، برای محافظت از همان جوانک هایی که به سمتشان سنگ می اندازند. روا نیست مدافعان مردم، مقابل داعشی های وطنی، اینطور بی دفاع باشند..
.پایان پیام/