به گزارش پایگاه خبری چالوس رسانه، بابا اکبر هدف کور بود مثل بسیاری دیگر، یقین دارم قاتلانش اصلا او را نمیشناختند. حتی نمیدانستند آن مرد سن و سال دار با محاسنی سفید، آن پنجشنبه عصا زنان در میان شلوغی کجا میرفت؟!

بابا اکبر نماد تمام آدمهای بیگناهی است که با همه فراز و نشیبها بوی زندگی میدادند. آدمهایی که آن پنجشنبه مثل همیشه کلاف عمر به هم میبافتند و زندگی میکردند. اما اغتشاشگران به چشم بر هم زدنی زهر مرگ به جانشان ریختند تا کشتهای به پشته کشتههایشان اضافه شود و ۵۰۰ میلیون دیگر به قیمت مرگ یک جان بستانند.بابا اکبر هدف کور بود مثل بسیاری دیگر، یقین دارم قاتلانش اصلا او را نمیشناختند. حتی نمیدانستند آن مرد سن و سال دار با محاسنی سفید، آن پنجشنبه عصا زنان در میان شلوغی کجا میرفت؟! اما من اینبار بابا اکبر را برای قاتلانش روایت میکنم مردی که حالا صدایش میزنند:«شهید اکبر حجت انصاری»چندسالی میشد که بیماری قند و عفونت استخوان تنش را مبتلا به دارو کرده بود. نسخهاش را از جایی حوالی میدان هلالاحمر تهیه میکرد. هرچند کمی از خانه دور بود اما در عوض داروخانهای که میشناخت تمام داروهایش را داشت. آن پنجشنبه شب هم وقتی از سرکار بازگشت، قوطی خالی داروها یادش آمد. نمیشد از خیر خریدنشان گذشت. خوردنشان یک دردسر داشت و نخوردنشان هزارتا. برای همین نسخهاش را برداشت و عصا زنان سوار یکی از اتوبوسهای بیآرتی شد. سن و سالی نداشت تازه ۵۰ را دیده بود. اما بیماری رمق از پاهایش گرفته بود و تکیه بر عصا میزد. با همان پاهای دربندِ بیماری هم راضی به خانهنشینی نبود. بعد از بازنشستگی کار پخش موادغذایی انجام میداد و ۱۰ جوان از کنار کسبوکارش نان سرسفرهشان میبردند.
وقتی اغتشاشگران اتوبوس را با مسافرانش آتش زدند!
آدمهای نشسته بر صندلی اتوبوس مثل همیشه بودند، یکی از دانشگاه برمیگشت، کیسههای خرید روی دست مردی سنگینی میکرد، مادر و دختری به مهمانی میرفتند و چندنفری از سرکار، خودشان را به خانه میرسانند. خبر از شلوغیها داشتند اما هیچکدامشان گمان نمیکردند آن اعتراضات مسالمتآمیز مردمی به یک جنگ تمام عیار خیابانی تبدیل شود البته با حضور ویژه لیدرهای آمریکایی و اسرائیلی. اتوبوس هنوز به ایستگاه سرسبز نرسیده بود که چند نفر با چماق و چاقو جلویش را گرفتند. به سمت ماشین حملهور شدند. راننده را کتک زدند و به زور پیادهاش کردند. درِ جایگاه بانوان باز شد و زنها را با وحشت پیاده کردند. هنوز مردها عقب اتوبوس منتظر باز شدن در بودند که اتوبوس گر گرفت و زبانه کشید. به چشم برهمزدنی آتشش زده بودند، چند مسافر جوان تمام زورشان را نثار در کردند تا باز شود. آنقدر اوضاع خیابان به هم ریخته بود که بعد از پیادهشدن هر کس به سمتی فرار میکرد. بابا اکبر هم در خیابانی فرعی پیچید تا از آن میدانِجنگ جان سالم به در ببرد اما به هر طرف که قدم برمیداشت اوضاع بدتر میشد. از گوشه خیابان مهرانپور آرام و عصا زنان میرفت که تیزی گلولهای تنش را سوزاند. خون از جای زخمش سر باز کرد، عصا دیگر تحمل وزنش را نداشت، افتاد. کار خدا بود که مردی هم سن و سال خودش از میان شلوغیها او را بیرون کشید و سوار ماشین کرد. بابا اکبر میگفت:«مرد بیچاره در تهران مهمان بود. از پلاک ماشینش متوجه شدم که جانباز است. تهران را نمیشناخت او هم مثل من ناخواسته وسط آن معرکه گیر افتاده بود. وقتی دید تیر خوردم به سراغم آمد و سوارم کرد.»

جنایتکارانی که راه بیمارستان را به روی مردم بستند!
بابا اکبر گمان میکرد گلولهای که راه نفسش را تنگ کرده، یک گلوله ساچمهای است. برای همین تلفن زد به یکی از پسرانش:«امیرحسین، بابا ساچمه خوردم!» آن شب پسرهای جوان و دوقلوی بابا اکبر مثل همیشه سرکار بودند. امیرحسین نزدیکتر بود، قرار شد برود دنبال بابا و من هم روایتم را از اینجا به بعد به او میسپارم.«اغتشاشگران تمام خیابانها را بسته بودند. بابا و جانبازی که او را سوار کرده بود در خیابان مهرانپور گیر افتاده بودند. روی نقشه از مهرانپور تا تقاطع سمنگان مسافتی نیست. اما این مسافت دودقیقهای دوساعت برایشان طول کشید. ساعت از ده که گذشت آنتنها قطع شد. یکی یکی تمام ماشینها را گشتم تا بابا را پیدا کنم. کولش کردم و تا میدان هلال احمر دویدم از آنجا هم یکی از دوستان صمیمی پدرم با ماشین به دنبالمان آمد.»دلم میخواهد تاریخ وقتی وقایع این روزها را ثبت و ضبط میکند جایی با خط درشت در صفحاتش نوشته باشد.«جنایتگران آن دی ماه خونین برای مرگ قطعی مردم آمده بودند. به سمتشان شلیک میکردند و میسوزاندنشان و بعد راه امداد و درمان را هم میبستند تا مردم بیگناه در کف خیابانها جان بدهند.» درست مثل بابا اکبر که با وجود خونریزی به خانه رفت. «راهها بسته بود اگر میخواستیم به سمت بیمارستان برویم دوباره به شلوغیها میخوردیم و معلوم نبود چه بر سرمان میآمد. از طرفی فکر میکردیم گلوله ساچمهای است. بابا میگفت چیزی نیست برویم خانه. با گاز استریل زخمش را پانسمان کردیم اما یک ساعت بعد خونریزیاش شدید شد. راه افتادیم به سمت بیمارستان و هرطور که بود بابا را رساندیم.»
بابا اکبر شهید شد
تکههای اصلی روایتم دست امیرعلی است پسر دیگر شهید حجتانصاری که از آن شب شوم ناگفتهها دارد:«فکر نمیکنم حتی روزهای جنگ ۱۲ روزه هم بیمارستان چنین صحنههایی را به خودش دیده باشد. انگار یک جنگ تمام عیار راه افتاده بود. جای سوزن انداختن نبود. راهروها و در و دیوارها پر از خون بود. صدها مجروح از بسیجی تا پلیس و مردم عادی کف بیمارستان نشسته و منتظر مداوا بودند. اکثرا یا به ضرب گلوله یا با چاقو و قمه مجروح شده بودند. سر که میچرخاندی همینطور شهید بود که میآوردند آن هم با چه اوضاع و احوالی! یکی از بچههای ناجا را با قمه ساطوری کرده بودند. یکی را چنان سوزانده بودند که فقط یک تکه از لباسش مانده بود. تیرخلاص به سر خیلی از بسیجیها زده بودند و…بابا ساچمه نخورده بود تیر جنگی بود. تیری که در بدنش دو تکه شده و حرکت کرده بود. یکی سمت قلب و یکی سمت روده. دوبار جراحی شد و عاقبت بعد از چهار روز به شهادت رسید.»
دختر ۵ سالهای که اغتشاشگران به زور پایش را به شلوغیها باز کردند
بابااکبر شهید شد اما امیرعلی هنوز از آن شب حرف دارد. از لحظهای که دنبال بابا میگشت و سعی داشت خودش را با موتور به میدان هلال احمر برساند.«همینطور که امیرحسین دنبال بابا میگشت من هم با موتور خودم را به میدان هلالاحمر رساندم. اما اغتشاشگران اجازه نمیدادند جلوتر بروم و بابا را پیدا کنم. چند نفر خیابان را بسته بودند و هر کس قصد داشت رد شود با تکههای آجر از آن استقبال میکردند. حتی به دختر ۵ ساله هم رحم نکردند. منتظر برادرم و بابا که بودم، دیدم یک خانواده با یک دختر ۵ سالهشان از خانه بیرون آمدند، مشخص بود ترسیدهاند میخواستند از خیابان رد شوند که اغتشاشگران نگذاشتند،میگفتند باید بیایید بین ما، باید در انقلاب ما شریک باشید! هرچه خانواده اصرار میکردند که بچه همراهشان است گوششان بدهکار نبود. به زور بردنشان میان جمیعیت و میگفتند:«این بچه باید این انقلاب را ببیند!»فقط این نبود آتش بزرگی با اتوبوسهای بیآرتی به پا کرده بودند و خانههای اطراف در خطر بود اما جلوی آتشنشانی را گرفته بودند و اجازه نمیدادند حرکت کند. حتی تهدیدشان میکردند که نباید آژیر بکشید. همان موقع بود که یک جوان موتوری پشت ترافیک گیر کرد. با لگد موتورش را انداختند و همه روی سرش ریختند. وقتی جمعیت کنار رفت. فهمیدم دلش را سرتا سر با قمه بریدهاند. یکی از خانمها مردانگی به خرج داد و سوارش کرد. جمعیت زیاد بود اما آنطور که دیدم همه برنامهریزیها در آنجا توسط ۱۵ نفر که چهرههایشان را سفت و سخت پوشانده بودند صورت میگرفت. این جنایتها هم زیر سر آنها بود.»
طعنههایی که داغ بابا را بیشتر میکند
حالا بعضی وقتها آنها که اصلا نمیدانند آن شب شوم چهطور گذشته به امیرعلی و خانوادهاش زخم زبان میزنند که:« بسیجیها پدرتون رو کشتند!» خاکستر دل امیرعلی گر میگیرد، میسوزد حتی بیشتر از لحظه شهادت پدرش. سخت است برایش که دشمن آدمهای بیگناهی شبیه پدرش را بکشد و بعد بعضی از خودیها روی خونشان رژه بروند و بگویند:«نیروی انتظامی کشت… بسیج زد!» آنشب وقتی به دنبال بابا میگشت با چشم خودش دیده بود که اغتشاشگران چه بر سر نیروهای حافظ امنیت آوردند. هنوز بوی خون آن مامور یگان ویژه از یادش نرفته. ماموری که درست جلوی چشمانش اغتشاشگران شاهرگش را با چاقو زدند اما او و همکارانش حق تیر نداشتند!